قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
487
تاريخ الفي ( فارسى )
سليمان اصحاب خود را دلدارى داد و به صبر و ثباتقدم ايشان را وصيت كرد . چون كار نبرد اشتداد يافت اشتر به جنگ شتافت . وليد بن حمزهء باهلى كه از شجاعان مشهور شام بود در برابر او ايستاد . اشتر ضربتى بر تارك او زد كه در ساعت جان بداد و [ اشتر ] گفت : در شام از او سخنى شنيدم كه مويها بر اعضاى من راست بايستاد . با خود نذر كرده بودم كه هرگاه بر وى دست يابم به قتل او شتابم . پس شكر حقّ سبحانه و تعالى به جاى آورد بر آنچه او را بر اين چنين امرى ظفر داد . بعد از قتل حمزه برادرش حبل نام بيرون آمد و گفت : اى اشتر ! برادر نامدار مرا بكشتى ؟ اشتر گفت : شخصى [ كه ] ظالم و فاسق و دشمن دوست خدا بود ، قتل كردم . همين ساعت ترا نيز به دو رسانم . اين بگفت و او را نيز به يك ضرب به برادرش رسانيد . برادر سيّم ، مرثد نام ، بيرون آمد . او نيز مقتول شد . برادر چهارم ، مظفّر نام ، بيرون آمد . او را نيز به ايشان و اصل گردانيد . الحاصل كه آن روز چهارده كس از اقرباء حمزه بر دست اشتر به قتل رسيدند و اهل شام را هراس عظيم در دلها جاى گرفت ، چنانچه هيچكس به ميدان اشتر بيرون نيامد . پس وليد را به ميدان خواند . از ترس به ميدان بيرون نيامد . و در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه روزى از ايّام صفّين معاوية بن ابى سفيان بيرون آمد و گفت : اى اهل شام ! رحمت بر شما باد . بر لشكر علىّ بن ابى طالب حمله بريد كه كار به غايت رسيد و جنگ به نهايت كشيد . اهل شام بر عراق حملهء عظيم كردند و به آن حمله هزار مرد از لشكر امير المؤمنين بيرون بردند و از لشكر جدا افكندند . امير المؤمنين على چون حال بدان منوال ديد به آواز گفت : هيچكس هست كه دل از دنيا برگيرد و آخرت را بر دنيا برگزيند و خويشتن را به خداى تعالى فروشد ؟ عبد العزيز بن حارث [ جعفى ] پيش آمد و گفت : اى امير المؤمنين ! جان من فداى تو باد . هرخدمتى كه هست بفرماى تا جان دارم و در آن باب اهتمام به جاى آرم . امير المؤمنين فرمود : اى عبد العزيز ! بر اهل شام حمله كن و خود را به هرنوع كه باشد به اصحاب ما برسان . چون ايشان را بينى از من به ايشان سلام برسان و بگوى امير المؤمنين مىفرمايد مردانه باشيد و تكبير و تهليل بلند گوييد كه اينك من به شما رسيدم . عبد العزيز در ساعت اسب برانگيخت و صفوف شاميان را شكافته خود را به ياران امير المؤمنين رسانيده پيغام امير المؤمنين به ايشان رسانيد . آن قوم از آن مژده قوّتى تمام يافته آواز تكبير و تهليل برآورده دل بر جنگ نهادند . متعاقب اين حال امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، با لشكر ظفر پيكر سوار شده و به آواز بلند اللّه اكبر گويان متوجّه آن جانب گرديد . چون اهل شام دانستند كه امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، به جانب ايشان متوجه است همه چون بنات النعش متفّرق